بیست روز از جمعهٔ خونین زاهدان گذشت. روزی که دودهای سیاه جوروجفا آسمان زاهدان را پوشانده بود و خونهای پاک، خاکش را گلگون کرده بود. بیست روز است، هر صبح با بغضی که همان روز در سینهام جاخوش کرد، بیدار میشوم. بغضی که تا گلویم میآید، ولی نه فریاد میشود و نه میشکند. بغضی که هر روز گرانبارتر از روز قبل میشود.
بغضی برای شهدای جمعه، برای زندانیان، برای دانشآموزان، برای جوانان و برای خانوادههای این یک ماهه و چند ساله.
چند روز است کنار همۀ این بغضها، بغضی عجیب دارم. بغضی برای پدر داغدار بلوچستان. بغضی که از همان شب سیاه آغاز شد. همان شبی که همۀ فرزندان این سرزمین، غم و درد و اندوه را در چهرۀ پدر خویش دیدند. همان شبی که با دیدنش در هامون، وقتی که چهرهاش همۀ حادثه را فریاد میزد و صدایش، صدای محزونش خبر میداد از آنچه که پشت پردهها میگذرد، دلم فرو ریخت.
بغض روی دلم سنگینی میکرد، بالا میآمد و گلویم را میفشرد. بغض کرده بودم برای پدری که سالهاست مهر و محبتش را نخواستهام ببینم. فرزندی بهانهجو بودهام که بدون در نظرگرفتن شرایطش مدام در حال ایرادگرفتن بودهام. چرا این کار را کرد؟ چرا آن کار را نکرد؟ چرا چنین گفت؟ چرا چنان نگفت؟
او بیمهریها را میدید، او میشنوید، ولی با همۀ فشارها و سختیها ادامه میداد. میخواست و میخواهد با تمام وجودش از مردمش مراقبت کند. این را همان شب فهمیدم. این را همان شب از پشت صفحۀ تلویزیون در چهرهاش و در صدایش خواندم.
این روزهایم خیلی سخت میگذرد. بوی ظلم و ناحقی و دروغ نمیگذارد، درست نفس بکشم. مدام به این فکر میکنم که این روزها بر پدر بلوچستان چطور میگذرد؟ با این فکر، بیاختیار بغضی گران از دلم پر میگیرد تا آه شود، اشک شود، گریه شود، اما در گلویم گیر میکند.
میدانم این بغضی که در من است، در او هم هست و در همۀ این سرزمین.